فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
235
چهارده رساله ( فارسى )
پس جزو ( را ) بر كلّ زيادت است و اين نشايد كه باشد و اگر هر جزوى چيزى نيست و چيزى مخصوص نيست پس هيچ نيست پس جزو نباشد و چون ازين وجوه قسمت ممتنع
--> بقيه حاشيه از صفحهء قبل بنفس خويش و به آنچه خارج از وى است از موجودات و متعلّق است به بدن اما نه به نحوى كه داخل در بدن باشد يا حلول در وى كرده باشد بلكه مدبّر وى و متصرّف در وى است مثل خادم است كه مدبّر وى است نه داخل در وى و موت عبارت است از رفع اين تعلق يعنى انتفاء تدبير و تصرف از اينجاست كه اگر انسان در حيات خود در خانه گرم بنشيند بدن وى متعفّن نميگردد و رطوبات بدنى نمىريزد و اجزاء بدن نمىپاشد و بعد از مردن حالات مذكوره زود در وى ظهور مىنمايد . مذهب دوم از متكلّمين قاضى باقلانى و نظام معتزلى به آن رفتهاند كه روح جسمى است لطيف سارى در بدن مثل شريان آب در كل و آتش در اخگر و روغن در كنجد و قابل تغيير و تبديل اصلا نيست بفرض اگر دست كسى را قطع كنند و جزو روحانى كه در آن دست است مقطوع نخواهد شد بلكه مقبوض و منجذب خواهد شد در جزوى كه متصل به آن دست مقطوع بود چنانچه شعاع آفتاب كه از قطع منقطع نمىگردد اما از مكان به مكان ديگر منجذب مىتواند شد . مذهب سيم از متكلمين جمعى از معتزله و جماعتى از اشاعره به آن رفتهاند كه روح هر شخص عبارت از همان جسد وى است يا اعراضى كه قائماند بوى مثل سمع و بصر و حس و حركت و باقى صفات . مذهب چهارم جمعى از متكلمين بدان رفتهاند كه جسم هر انسان مركب است از جزوى چند بعضى از آن اجزاء سختاند بمرتبهاى كه از بريدن بريده نمىشود و از شكستن شكسته نمىگردند و تغيير و تبديل و زيادت و نقصان و زوال و انحلال را بدينها راه نيست و روح عبارت از وجود اين اجزاست و بعضى ديگر از اين اجزاء نرماند و قابل بريدن و كاستن و افزونشدناند و اين اجزا را اجزاى عارضه مىنامند و قسم اول را اجزاى اصليه زيرا كه آنها مقدّماند و اينها عارض و كلام امام رازى در اربعين صحيح است و آنكه اين مذهب مختار محقّقين متكلّمين است .